تبليغاتX
من و همسرم و یه دنیا خوشبختی
























من و همسرم و یه دنیا خوشبختی

mon mari et moi et beaucoup de bonheur

امروز از قبل از ظهر با اقای همسر زدیم بیرون دنبال کارهامون....

1 ساعتی که گذشت  احساس کردم چشمام داره کور میشه از سوزش.... اندر بحر تفکر یه ذره شیرجه زدم ببینم چرا اینقدر میسوزه این چشمهام....

نهایتا به این نتیجه رسیدم که حتما صورتم عرق کرده یه ذره وارد چشمهام شده دارن میسوزن...

یه یه ساعت دیگه ای گذشت و دیدم ...نهههههههه......دیگه رسما چشمهام دارن بابا قوری میشن....انگار یه نفر هر 1 ثانیه 20 بار سیخ داغ میزنه تو چشمهام..... بعد دوباره کلی فکر کردم.... هر چی فسفر داشتم سوزوندم.... بعد یه چیزی عین لامپ تو ذهنم روشن شد گفت ....دینگ..... ای دل غافل.... تاریخ انقضای این ریمله رسیده لابد ...تو هم حواست نبوده حالا داره چشماتو کور میکنه.... خلاصه که مسرور از این کشف به خودم گفتم که در اولین فرصت تاریخشو نگاه کنم....

خلاصه چند ساعت دیگه هم گذشت و  همین جووووووووووور چشمهای من سوخت تا حدود ساعت 7 که در مسیر خونه بودیم ...بعد انگار تازه مغزم باز شده بود....خدایا ....این کوها که اینجا بودن کو....؟

ای بابا کو برج میلاد...؟ تا همین دیروز که اینجا بود؟

بعد تازه کششششششف کردم که ....ااااااااااااااااا.....چه قدر امروز هوا کثیفههههههههههههه.......

برج میلاد حتی از همت هم به زور دیده میشهههههههه...... بعد تازه پیش خودم میگم ....من دیدم دارم کور میشم .....بگوووووووووووووووو( بعد از 10 ساعت کشف شد بالاخره !!!!!!!!)

حالا جالبه که 20 دفعه ار جاهای مختلف از صبح تا اون موقع چشمم به برج افتاده بود که توی سیاهی فرو رفته و هیچی ارش معلوم نیست ولی 2 زاری همایونیم نیفتاده بود....

نتیجه انشا:

نتیجه میگیریم ادم که  ذهنش مشغوله رو شما رسما کور و کر و دارای اختلال حواس!!!!! فرض کن....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط فاطمه|

چند روز پیشا توی راهرو دادگاه  نشسته بودم و منتظر بودم که برم پیش قاضی...که در همین حین دو تا جوون رو اوردن که علاوه بر دستبند ،زنجیر خیلی ضخیم هم به پاهاشون بود که رو زمین کشیده میشد و صداش همه جا میپیچید ... خب... این یعنی اتهامشون سنگینه.....

بعد صاااااااااااااااااف اومدن بغل دست من.....قیافه من دیدنی بود اون وسط....مخصوصا صدای قووووووررررت دادن اب دهنم!!!!!!!(البته از این چیزا زیاده تو دادگاه و عادی ...ولی نوع قیافه و هیکل و خالکوبی و ایضا اون زنجیر های سنگین به پا ...همه رو مجموعا که در نظر میگرفتی ترجیح میدادی که از ده فرسخیت هم رد نشن !!!!!)

بعد اون وسط یک سوال بنیادین برام پیش اومد که:

احیانا  فاطمه خانوم ،شوماا مثلا وکیل هم میخوای باشی دیگههههه ؟!!!!!

خب اولین پاسخ این بود که ....خب پرونده کیفری بر نمیدارم ....

بعد اون ندای درونی ول کن نبود کههههههه همینجور حرف میزد :

دلبندم اگه   عین آش کشک خاله یکی از همین پرونده ها رو زدن زیر بغلت گفتن وکیل تسخیری هستی میخوای چه بکنی ایاااااااا؟




نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط فاطمه|

سلام به همه خواننده های گل و دوستان نازنین.....

اول از همه تولد حضرت فاطمه مبارک باشه....روز مادر  و زن رو به همه مادرای گل   و دوست داشتنی و همه زنان فداکار تبریک میگم .....

و یه تبریک ویژه هم به مادران گل خودم و همسرم....

روز زن رو هم همسری دیشب تلفنی از 1000 کیلومتر اون ور تر !!!!!! تبریک گفتن و امروز هم که کلی خوش به حال مخابرات شد  بس که ملت اس ام اس فرستادن واسه همدیگه و ایضا بنده ...!!!!!

امروز هم بس که من علم دوستم !!!! برای دومین بار با دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب ....

کلی کتاب کول کردیم اوردیم.....


قیمت کتابها هم کههههههههه .....هی ....هی ...هی....

در هر صورت مجددا این میلاد فرخنده رو تبریک میگم به همگی....


بعدا یادش اومد نوشت:

امروز هم به دلیل تکراری مسافرت کاری اقای همسر تنها بودم،روز زن هم که بود    و ... مزید بر علت برای دلتنگی....

انگار امروز یه جور دیگه ای دلتنگ و کم حوصله بودم، حوصله هیچ کس رو نداشتم  حتی ...خودم....

 اونقدر که هر بهونه کوچیکی میتونست باعث بارش چشمهام بشه ....

اما.....

انگار عالم و ادم خواسته و ناخواسته مامور شده بودن که هر کدوم به جور نگذارن من تنها باشم.....هر کسی یه جور باعث شد من از ته دل بخندم.....برادرام یه جوری منو خندوندن و شاد کردن.... تک تک دوستام یه جور ...مادرم یه جور.....

 و همسرم هم یه جور.....

ممنونم از قلبهای مهربونتون....

چه خوشبختم من.....الهی شکر


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط فاطمه|

این مطلب برای من جالب بود شاید برای شما هم جالب باشه....

چند روز پیش داشتم مطلبی در مورد شهید دکتر چمران میخوندم  ...خلاصه اش رو میگم که ایشون متولد سال 1311 هستن و سال 32 در رشته الکترومکانیک دانشگاه تهران پذیرفته میشن..... هوش و توانایی ایشون در ریاضیات و هندسه مثال زدنی بوده و تبحر خاصی داشتن

از قضا در درس ترمودینامیک مهندس مهدی بازرگان(همون مهندس بازرگان معروف خودمون ) استاد ایشون بودن  و به قدری دانشجویکوشا و توانایی  بودن که اقای بازرگان  بهشون نمره 22 از 20 میده.....

 دکتر چمران با بورس شاگرد اولی در دانشگاه تهران برای ادامه تحصیل به امریکا رفتن و در دوره‌های کارشناسی ارشد (رشته الکتریسیته) در دانشگاه تگزاس و دکتری (رشته فیزیک پلاسما و الکترونیک) در دانشگاه برکلی فارغ التحصیل میشن....

واقعا زندگینامه شون خوندنیه.....فراز و نشیب های عجیب و جالبی داره

یادم افتاد به زندگینامه شهید همت،ماجرای جالب ازدواجشون، خاطرات زندگی شهید بابایی که اونم جالب بود  و همچنین زندگینامه های شهیدان مهدی و حمید باکری که تمام اینها به قلم همسرانشون بود..... و واقعا خوندنین...

دوست داشتین مطالعه کنین....

ادم با خوندن سرگذشت ها و  و هوش و استعدادهای عجیب این ادمها به فکر فرو میره که چه وجودای نازنینی فدا شدن برای ازادی این کشور......

ماکجای کاریم و اونا کجا.....

روح همگی شون شاد و قرین رحمت پروردگار


نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط فاطمه|

سلام.

شاید این حس در همه ادمها باشه که از خوندن سرگذشت سرآمدترین  و خبره ترین افراد در فن و تخصصی که تحصیلاتشون در اون زمینه هست لذت ببرن یا کنجکاو باشن به دانستن.

این موضوع و علاقه وافر من به مسائل تاریخی  و خاطره نویسی باعث شد که وقتی توی نمایشگاه کتاب چشمم به کتاب "نیم قرن در دادگستری،داستان یک زندگی " افتاد که سرگذشت و زندگینامه  استاد دکتر محمود آخوندی هست با شوق فراوان اون رو از توی قفسه بردارم.....

امروز داشتم مقدمه کتاب رو میخوندم که به قلم شیوای دکتر  باستانی پاریزی بود که واقعا میتونم بگم حظ فراوانی بردم ..... به حدی که حتی دوست نداشتم لحظه ای خواندن کتاب رو رها کنم.....یه جورایی حرص میزدم برای خوندن بیشتر  و بیشتر .....

پیشنهاد میکنم که  خوندن این کتاب و کتاب " از کجا امده ام ...." سرگذشت دکتر ناصر کاتوزیان رو  در لیست کارهایی که قصد انجامش رو دارین بنویسین....

علی الخصوص کسانی که "حقوق" خوندن ...که این 2 سرگذشت  و فراز و نشیبهای فراوانش قطعا درسهای بسیاری دارن....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط فاطمه|

ساعت 10 صبح میشینم پای سیستم   تا ویرایش مقاله ای که روز بعد مهلت تحویل دادنش هست

رو به اتمام برسونم....تا 5 صبح روز بعد هنوز با چشمانی سرخ چشم به مانیتور دوختم و انگشتانم به شدت دردناک شده....

شاید در این بین 1-2 ساعتی هم به ناهار و استراحت گذشته باشد....

اما دیگه 5 صبح احساس سرگیجه و تهوع دارم ..... بازخوانی نسخه تایپ شده هنوز تمام نشده...اما از ترس بهم خوردن حالم به خودم استراحت میدم ... و موبایل رو  میذارم برای 7 صبح....

به شدت عطش خواب دارم  و نیازی نیست  که سرم به بالش برسه تا به خواب عمیق فرو برم.....

ساعت 7 صبح مثل برق از جا بلند میشم....

دست و رومو میشورم و سیستم رو روشن میکنم....تا 9 صبح تمام میشه....

بعد با خیال اسوده میتونم که صبحانه ام رو بخورم....

ساعت 10 مقاله پرینت شده و صحافی شده روی میز استادمه.... که با تاکید میخواد

خلاصه مقاله رو به جهت موضوع خاصی که داره حتما در اختیار سایرین قرار بدم....

وقتی برمیگردم  خونه یه مقاله دیگه که تا 5 روز دیگه مهلت تحویلشه روی کتابخونمه که  انگار با لبخند داره نگام میکنه....

الحمد الله این یکی  ترجمه و ویرایش اولیه اش رو قبلا انجام دادم  و فقط  ویرایش نهایی و تایپش مونده....



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط فاطمه|

یادش به خیر... تو دوران کارشناسی یه استادی داشتیم که همیشه در مورد مقالات و کارهای پژوهشی تاکید میکرد که نویسنده مقاله بایستی به "ادبیات مقاله" وفادار باشه.....

این 2 هفته ای که کار ترجمه یه مقاله واویلااااااااااا صفحه ای رو انجام میدم یاد اون استادم میکنم که واقعا

در می فشاند.....

یعنی نویسنده این مقاله نمیدونم وسطای نوشتن یهو انگلیسی دلشو میزده ،میخواسته بگه که ما هم بله دیگه!!!!! به 50 زبان زنده دنیا مسلطیم !!! تا چشتون درآد.....

خلاصه نمیدونم چون کلا همینجور کانال رو عوض کرده و واسه خودش نوشته......

منم که یه نگاه به دیکشنری انگلیسی میندازم یه نگاه به لاتین.... یه گریزی به دیکشنری فرانسه میزنم یه گریزی به پرتقالی..... فکر کن پرتقالی..... یعنی فقط کم مونده بود به زبان زرگری هم نوشته باشه....

خلاصه کلام اینکه ای کسانی که ایمان اورده اید و مقاله isi مینویسید به قول استاد ما به ادبیات مقاله وفادار باشید.... باشد که دانشجوی بخت برگشته را بیچاره نکنید.....

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط فاطمه|


نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه‌ها بگذاشتند


هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی‌ آن هفت تن، هفت آسمان

این طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراه‌شان
مشعل سوزان‌شان از آه‌شان

ابرها گریند بر حال علی
می‌رود در خاک آمال علی

چشم، نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق

دل، همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُرده‌ای تابوت، روی دوش داشت

آه، سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی


آه آه ای همرهان، آهسته‌تر
می‌برید اسرار را، سر بسته‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من

همرهان، این لیله‌ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل، شده گلفام‌تر
هستی‌ام را می‌برید، آرام‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره‌ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ، پُر کوکب‌ترست
بعد از امشب روزم از شب، شب‌ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید

علی انسانی



نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط فاطمه

همسری نازنین بعد از 16 روز بالاخره  از مسافرت اومدن....

روزهای قبل  دنیا همون دنیا بود، درس میخوندم، دانشگاه برقرار بود، فعالیت هام همون چیزی بود که همیشه  هست  و خواهد بود اما.....

انگار به تصاویر یک تلویزیون سیاه و سفید نگاه میکردم....بی رنگ و رو .....  مات  و کسل کننده .....

اما درست از چند ساعت قبل به اینور ...

خونه همون خونه است،اشیاء توش هم همونه، منم همون ادم با همون روحیات سابقم اما همه تصاویر، شدن

تصاویر یه تلویزیون رنگی از نوع تری دی!!!! جذاب و دیدنی.....

چون همسری برگشته...چشم  و چراغ خونه...

شب فراق که داند که تا سحر چند است؟     مگر کسی که به زندان عشق در بند است....


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط فاطمه|

بعضی وقتها که زیادی احساس میکنی بیکاری و برای خودت راه میافتی تو کوچه پس کوچه های اینترنت ،انقدر چیزهای باحالی پیدا میکنییییییییییییی که نگو .....

این لینک رو ببینین بعد بیاین بگین بالا رفتن سن خوب نیست......!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط فاطمه|


آخرين مطالب
» اندر احوالات پر مشغلگی...
» پرسش بنیادین
» روز زن و مادر
» یادی از چند اسطوره
» به بهانه ی کتابی که امروز خواندم
» این روزهای من....
» یه مقاله و این همه ادا؟
» ای آفتاب خانه حیدر مکن غروب
» شکردهانم ز سفر بازآمد...
» بالا رفتن سن هم نعمتیه هاااااا

Design By : Pichak